![]() |
|
![]() |

|
(◡‿◡✿)محمد خان گوگولي(✿◠‿◠) ❤ يه مرد كوچولو كه داره كم كم بزرگ ميشه ❤
|
[ سه شنبه 2 خرداد 1391 ] [ 3:09 ] [ مامان عزیز ] [
]
مادر ...
بالاخره مادر يعني سنگدلي كه گاهي براي شيطنت وروجك مجبور ميشي تنبيهش كني و باهاش قهر كني ولي بعد از اينكه از دلش درمياد و ازش مي پرسي : مامانو دوست داري ؟ بازم ميگه :خيلي دوستت دارم !!
[ پنجشنبه 21 ارديبهشت 1391 ] [ 10:01 ] [ مامان عزیز ] [
[ دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 ] [ 18:10 ] [ مامان عزیز ] [
تو ای زیباتر از خورشید زیبایم
[ چهارشنبه 6 ارديبهشت 1391 ] [ 17:39 ] [ مامان عزیز ] [
در راه رفت و برگشت از شهر های زیادی دیدن کردیم جاذبه های جزیره ی کوچک قشـــــــــــــــــــــم واقعا" دیدنی و به یاد موندنی بود : گردش با قایق روی آبهای جنگل حرا ،غارهای زیبا و چندین هزارساله ی خوربس ،نمایشگاه آبزیان زنده ی خلیج فارس و اون کروکودیل یه تنی که از شانس ما بعد از یک ماه از آب بیرون اومده بود و ....خلاصه برای بچه ها خیلی هیجان انگیز و تماشایی بود
وقتي شـــــــــــيراز رسيديم گل پسر مامان تب شديدي كرد به هرحال آبجي پري ناز راضي نمي شد تا شيراز اومده باشيم و مرودشت و پاسارگاد نريم از مرودشت و هويت ايراني هر چي بگم كم گفتم ! در هر صورت چون بارون تندي مي اومد من و محمد در آرامگاه كوروش كبير از ماشين پياده نشديم ولي آبجي دلي از سير و سياحت در آورد! ببینید اوقات پسر نازم چقدر تلخه آخــــــــــــــــــــــــه عسلم مریض بوده.
ورودي شهر پاســـــــــــــــارگاد هفت سين زيبايي در يك ميدونگاه چيده بودن ما هم چند تا عكس يادگاري گرفتيم.
[ چهارشنبه 23 فروردين 1391 ] [ 20:56 ] [ مامان عزیز ] [
سال نو ، از آغوش مطهر خداوند فرا میرسد وقلب من نیایش میکند خدا را صدای پای بهار چه دلنشین می آید تپش گرم طبیعت آغاز شده است . بهار می آید ..... عطر نرگس، رقص باد. نغمه شوق پرستوهای شاد ، خلوت گرم کبوترهاي مست ، نرم نرمک میرسد اینک بهار ، خوش به حال روزگار خوش به احوال خودم كه گلهاي خوشگلم رو دارم ! خدايا حفظشون كن.
باز هفت سین سرور
پري ناز گلم ، نفسم ،همرازم خنده های تـــو
![]()
و اما براي تو اي همسر مهربانم بگذار تا فقط يك جمله بگويم :
اين هم ماهي كوچولوي عيد ما
[ شنبه 27 اسفند 1390 ] [ 21:08 ] [ مامان عزیز ] [
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 21:19 ] [ مامان عزیز ] [
اون موقع ها كه خيلي از الان كوچولوتر بودي ، قبل تر از اون موقع ها كه نمي تونستي حتي راه بري، درست وقتي كه توي دل ماماني بودي يه روز به یک فرشته گفتم:برو گل پسرم رو که عاشقش هستم ببوس!! فرشته رفت و وقتی برگشت دیدم چشماش اشکیه و گریه کرده!! به فرشته گفتم: محمدم رو بوسیدی؟! فرشته گفت: نه نشد !! به فرشته گفتم:چرا؟!فرشته مهربون گفت:دو تا فرشته هیچ وقت همدیگرو نمی بوسن...
وقتی سرت رو روی سینه ام می ذاری ، هیچ صدایی نمی شنوی ،نفسم حبس می شه ، آخه قلب من طاقت اینهمه خوشبختی رو نداره ! [ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 21:14 ] [ مامان عزیز ] [
|
|